داستان روز تولد

سبحان جون ما تو آذرماه 93 تصمیم گرفتیم که برای شما یه وبلاگ درست کنیم این مطالبو از این تاریخ به بعد نوشتیم.
آقا سبحان خدا تو روز27 اردیبهشت سال 1391به ماداد.ساعت نزدیکای 10صبح من(بابا)پشت درب اتاق عمل (بیمارستان ام ار ای-شیراز)بودم که دیدم خانم پرستار با شما از اتاق عمل اومد بیرون
وای که نمی دونی چه حسی داشتم شمارو برد طبقه سوم منم پشت در موندم منتظر مامانت.
یه بچه کوچولوی52سانتی3کیلو400گرمی با چشمهای فهوه ای موهای(زیاد که مو نداشتی)خرمایی
نزدیک ساعت 11 بود که مامانتو از اتاق عمل آوردن بیرون که مامان سمیرا اومد پیشت.البته مامان جون مرضیه و مامان جون پری هم تو بیمارستان کنارمون بودن.
بعد از ظهر همون روز همه اومدن شمارو دیدن که اقاجون حسن تو گوشت اذان گفت و فرا ظهر هم خونمون با اومدن یکفرشته کوچولو یه حال و هوای دیگه ای داشت.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


داستان روز تولد 


